وقت ش برای خودت چیزی بنویسی
|
|
|
|
سه سال و نیم پیش که اومدی همه چیز متفاوت بود حتا آدم ها. تو چهل کیلومتری شهر که مستقر شدی همه چیز رنگ و بوی موقت بودن داشت، برای یک ماه، چند ماه، یک سال یا چند سال ... نمی دونستی. تنها شروع کردی...
دوست و آشناهایی که رفتن و غریبه هایی که اومدن و حس مبهم اینکه آشنا خواهند شد یا دوست؟ از بین اونها با غریبه ای به مرز دوردست دوستی رسیدی و درست زمانی که خواستی باور کنی گذشتن از این مرز نا ممکن نیست، تو سراشیبی غربت همه ی راه رو برگشتید! باقی همه یا آشنا باقی موندند یا آشناهایی که تنها تو حوالی دوستی پرسه می زنید بی رقبتی به گامی پیش.
یک سال و نیم که گذشت رضا از همدل دور دستت بودن به همدل و همراهت شدن گذر کرد. این تغییر رنگ و بوی ناپایداری رو از شرایط تا حد زیادی زدود هرچند عصاره ی این حس با وجودت آمیخته تا همیشه. چهل کیلومتر فاصله با شهر رو حذف کردید و وارد اولین خونه ی مشترکتون شدید.
سال دوم با سفری به فرانسه تموم شد اگر چشم هات رو ببندی هنوز نمی دونی به یک سفر رویایی رفتی یا به یک سفر تو رویا.
اواسط سال سوم به خونه ی روشن کودکی هات با پنجره های قدی و گل های زنبقش رفتید. رویای پدر برای دیدن این دور دست واقعی شد و برای اولین بار حس غریب بودن مادر و پدرت تو خونه ی تو در مقابل حس آشنای توی خونه ی اونها بودن رو تجربه کردی. این سال در کنار هم قصه ی ده ساله ت به آخر رسید. فاطمه که بعد از چهار سال انتظار برای دوباره در کنارش بودن حالا از به سر رسیدن این انتظار هم شوق داشتی و هم هراس. با دیدنش دوباره ایمان آوردی که وقتی از مرز دوستی گذشتی هیچ چیز نمی تونه دوست رو ازت بگیره. هم زمان برگشت دوباره ی مهسای از دست دادت شاهدی شد تا یقین گم شده ت به دوست برای همیشه به باور تبدیل بشه.
سال چهارم که به میانه رسید به پایان راه رسیدی. سه سال و نیم گذشته، همه چیز تغییر کرده حتا آدم ها. زندگی خوشایندتر از قبل جاریه. راهی به آخر می رسه و راه جدیدی شروع می شه. تنها نیستی و همیشه تنهایی.
فاخته 20 بهمن 1388 9 فوریه 2010
|
|
برای نیما و نسرین
|
|
|
|
امروزم ظاهرا روز کار نیست... مثل خیلی روزا تو چند ماه گذشته !(10 صبح) . . . 12:45 بعد از ظهر
صبح که شروع کردم به نوشتن، با خوندن چند خبر و روایت و ... اومده بودم بنویسم که می خوام امیدوار بمونم! اما نمی دونم چه جوری ... اون از مجلس خبرگان و نطق پایانی ش، اون از فرانسه که پشت پرده دنبال یه راهی برا کنار اومدن با ایران هست، این از آمریکا که می کنن تو بوق و کرنا که دو تا هتلش به اینا جا ندادن برای مهمانی ! دست مریزاد! اما بعدش می بینیم که تو چه هتلی چه مهمانی بوده! اونم با کی؟ دانشجوهای آمریکایی ! لجم گرفته بود از این که نماینده های کشورا وقت سخن رانی ا.ن جلسه رو ترک کردن، نه به دلیل اعتراض به اتفاقات ایران ! که به دلیل اعتراض به حرفایی که ممکن بود در مورد هولوکاست گفته بشه ! نه اینکه انتظار داشتم کسی یا جایی کمک خاصی به مردم بکنه، نه. اما دست کم یه پوشش خبری بی طرفانه و کامل، یا یه کمی انصاف! چی می شد اگه حالا تو این گیر و دار یه کمی فرصت طلبی رو کنار می ذاشتن و سودجویی رو می ذاشتن برای وقتی که شرایط عادی تر هست...
همه ی این فکرها هلم داده بود سمت نا امیدی که نوشته های یک دوست به دادم رسید! شاید بهتره بگم چند تا دوست! با لینک فاطمه به صفحه نیما، دو ساعتی رو به خوندن نوشته های نیما گذروندم. بعد هم سری به نسرین زدم.
مرسی نیما برای اینکه اینقدر درست و خوب و عمیق فکر می کنی، تحلیل می کنی و با قلم شیوات می نویسی. مرسی نسرین برای صراحت و جسارتت. خوندن نوشته های شما همیشه من رو اول شرمنده و بعد تشویق کرده. شرمنده از فاصله زیادی که دارم با جایی که می خوام باشم و تشویق به اینکه بیشتر تلاش کنم حداقل برای درست تر دیدن و فهمیدن.
به همین خاطر بعد از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه تصمیم گرفتم به جای اینکه بنویسم و از شرایط گله کنم، بنویسم و از نیما و نسرین تشکر کنم بابت فکرهاشون، کارهاشون و نوشته هاشون و از فاطمه برای یادآوری ... بنابراین در مورد این که نتیجه اون فکرهام چی شد و چطور شد که دیگه خبری از حس نا امیدی نیست اینجا چیزی نمی نویسم فقط می نویسم که خوشحالم برای داشتن این دوست ها!
|
|
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
|
|
|
|
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
مولوی
واقعا مولوی؟ شایدم من، کسی چه می دونه
|
|
For you, a thousand times over!
|
|
|
|
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
|
|
یک ایمیل
|
|
|
|
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه
ناشناس
|
|
دیر گذشت
|
|
|
|
لحظه دیدار نزدیك است باز من دیوانه ام، مستم باز میلرزد، دلم، دستم باز گویی در جهان ديگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونهام را، تیغ ! های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست! آبرویم را نریزی، دل ! ای نخورده مست لحظه ديدار نزدیک است
|
|
بد قول...
|
|
|
|
سال اول، دم عید که شد همه چی آماده بود. گندم هات سبز شده بود، سیر، سنجد، سمنو... سفره ی کامل، اتاق تمیز، کارت های تبریک عید... همه چی بود پس چرا بوش نمی اومد؟ حال و هوای روزای آخر اسفند... خیابونای شلوغ... تجریش... بوش نمی اومد، بوی عید، بوی بهار...
لحظه سال تحویل گوشی تلفن به دست... دعای سال تحویل از توی گوشی... توپ سال نو از رادیوی اینترنتی و لپ تاپ...
هیچ کس نباید ناراحت بشه پس اشکاتو نگه دار ... صداتم نلرزه... نتونستی؟ خودت مگه نخواسته بودی؟ پس چته...؟
همون موقع به خودت گفتی دیگه هیچ عیدی رو دور از خونه نمی مونی... تو هر شرایطی...
حالا عید چهارمه... همه چی آماده هست. گندم هات سبز شدن، سیر، سنجد، سمنو... هنوزم بوش نمی آد، بوی عید، بوی بهار...
هنوزم می گی: " سال دیگه عید رو می رم خونه..."
25 اسفند 1378
|
|
مرا بگذار و بگذر
|
|
|
|
یه وقتایی باید بگذاری و بگذری گاهی یه حس رو، گاهی یه زمان رو، گاهی یه مکان رو ... گاهی یه آدم رو موقعه گذشتن باید مراقب باشی که کامل بگذری اگه یه تیکه از ذهنتو، حستو یا دلتو جا بذاری، معنیش اینه که نگذشتی ... و اگه نگذری یا دیگه نمی تونی حرکت کنی یا کند حرکت می کنی یا اشتباه حرکت می کنی.
گاهی وقتا هم می گذارنت و می گذرن ... یادم باشه همه می خوان حرکت کنن ، تند و درست ! سد نباشم ...
13 اسفند 87
|
|
چقدر تنها
|
|
|
|
فکر کردی که اینجا چقدر تنهایی؟ تنهایی به اندازه ی دیدن هر روز مادر و پدرت ... به اندازه ی شب نشینی های گاه و بی گاه، کافی شاپ رفتن های ناگهانی تو راه خونه، غیبت های دخترونه، خنده های تا اشک چشم. به اندازه ی بحث های جدی با بهترین دوستات، یه تلفن از یه دوست قدیمی بعده سال ها، دیدن دلنشین یه آشنا تو خیابون. تنهایی به اندازه ی مهمونی های شام فامیل، سفرهای دسته جمعی شمال، بیدار موندن تا بوق سگ، حرف حرف حرف، حرفایی که تمومی نداره، تقلب کردن و تقلب گرفتن تو بازی ها، جر و بحث، خنده خنده خنده. به اندازه ی خریدن یه کیک برای تولدهای کوچیک خانوادگی، بزن و برقص تولدهای بزرگ، مهمونی ها و عروسی ها. شب یلداها، سفره های هفت سین، لحظه های تحویل سال... و به اندازه ی صدای اس ام اس موبایل هر پنج دقیقه.
|
|
ابی، یلدا، خاطره
|
|
|
|
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
هفته ی پیش ابی اینجا برنامه داشت، از خودش و نحوه ی اجرای برنامش خیلی خوشم نیومد اما ترانه هاش برای همیشه قشنگند خاطره های عاشقی چند نسل رو با خودشون دارند
شب یلداهم پشت در منتظره که خودش به اندازه ی همه ی زندگی خاطره داره
سکوت تا شب یلدا
|
|