|
معشوق من حتای آزادی ست او دستان مرا نمی بندد نه با ماتیلای بلندش که مهربانم جلوه کند نه با گیسوان کمندش که دست بسته مراعات رحم را تکان نیز هم نخورد
او دستان مرا حتا تهدید به بستن نمی کند حتا با رافیای نخل های ماداگاسکار که من ریسمانی را حتا آن سوی دنیا در انتظار خود حتا در خواب هم نبینم
معشوق من آری چنین است بی که حوصله به تنگ آرد و دستان مرا با منت نبستن ببندد او حتا هنوز روبانی را که من پیش پایش چیده بودم از خاک بر نچیده است تا من بدانم هنوز رهایم و هنوز حتا می توانم بند بگسلم پس هستم
ایلیا دیانوش
|