From Afar
|
|
I dream the life
|
|
By Fakhteh Moradi (Femi)
|
|
fakhteh@dgtali.com
|
|
57 notes posted
|
Since
Sunday May 07, 2006
|
Last update
Wednesday February 10, 2010 07:08
|
Security Tip
|
Browse the web more securely with FIREFOX and prevent Spyware!
|
|
|
|
برای نیما و نسرین
|
|
|
|
امروزم ظاهرا روز کار نیست... مثل خیلی روزا تو چند ماه گذشته !(10 صبح) . . . 12:45 بعد از ظهر
صبح که شروع کردم به نوشتن، با خوندن چند خبر و روایت و ... اومده بودم بنویسم که می خوام امیدوار بمونم! اما نمی دونم چه جوری ... اون از مجلس خبرگان و نطق پایانی ش، اون از فرانسه که پشت پرده دنبال یه راهی برا کنار اومدن با ایران هست، این از آمریکا که می کنن تو بوق و کرنا که دو تا هتلش به اینا جا ندادن برای مهمانی ! دست مریزاد! اما بعدش می بینیم که تو چه هتلی چه مهمانی بوده! اونم با کی؟ دانشجوهای آمریکایی ! لجم گرفته بود از این که نماینده های کشورا وقت سخن رانی ا.ن جلسه رو ترک کردن، نه به دلیل اعتراض به اتفاقات ایران ! که به دلیل اعتراض به حرفایی که ممکن بود در مورد هولوکاست گفته بشه ! نه اینکه انتظار داشتم کسی یا جایی کمک خاصی به مردم بکنه، نه. اما دست کم یه پوشش خبری بی طرفانه و کامل، یا یه کمی انصاف! چی می شد اگه حالا تو این گیر و دار یه کمی فرصت طلبی رو کنار می ذاشتن و سودجویی رو می ذاشتن برای وقتی که شرایط عادی تر هست...
همه ی این فکرها هلم داده بود سمت نا امیدی که نوشته های یک دوست به دادم رسید! شاید بهتره بگم چند تا دوست! با لینک فاطمه به صفحه نیما، دو ساعتی رو به خوندن نوشته های نیما گذروندم. بعد هم سری به نسرین زدم.
مرسی نیما برای اینکه اینقدر درست و خوب و عمیق فکر می کنی، تحلیل می کنی و با قلم شیوات می نویسی. مرسی نسرین برای صراحت و جسارتت. خوندن نوشته های شما همیشه من رو اول شرمنده و بعد تشویق کرده. شرمنده از فاصله زیادی که دارم با جایی که می خوام باشم و تشویق به اینکه بیشتر تلاش کنم حداقل برای درست تر دیدن و فهمیدن.
به همین خاطر بعد از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه تصمیم گرفتم به جای اینکه بنویسم و از شرایط گله کنم، بنویسم و از نیما و نسرین تشکر کنم بابت فکرهاشون، کارهاشون و نوشته هاشون و از فاطمه برای یادآوری ... بنابراین در مورد این که نتیجه اون فکرهام چی شد و چطور شد که دیگه خبری از حس نا امیدی نیست اینجا چیزی نمی نویسم فقط می نویسم که خوشحالم برای داشتن این دوست ها!
|
|
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
|
|
|
|
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
مولوی
واقعا مولوی؟ شایدم من، کسی چه می دونه
|
|
|
|