khorshid dar oj , 25om , 11:30 a.m
|
|
|
fek mikonam emruz bazam surprise dashte basham.. awore! chonke ruze melie GOL mobarak! Gimbil hastam,28 sale az tehran! ;;)
|
|
87.1. 7/8
|
|
|
too khaterate koodakim ke migardam,chandin nokteye porrrrang peyda mikonam,ke az 'neshoonehaye' koodakie mane, : unam khale bazihaye seriali va payan napizire paye sabete in khalebazia,mano fakhte boodim ama naghshe avale mard va kamkam naghshe 2vome mard o Ali o Milad be ohde dashtan ke alan ke behehsoon negah mikonam o be khaterate khale bazi,bavarm nemishe man ba fakhte ba milad va ba ali tu hayato teraso kooy o barzan basate takhayolemoon berah boodo ashpazkhoone o kase o boshghabo berenjaye shefteye khiali o mehmooni o kafshaye oshini o adahaye artisti...
Ali e 31 sale va Milade 24 sale tavalodetoon mobarakkkkkkkkkk
|
|
To Renew
|
|
|
|
من دوباره اومدم امسال سر سال تحویل یه شوک عجیب و غیره منتظره بهم وارد شد که منو خیلی به فکر فرو برد سر سال تحویل داشتم یه پست واسه عید می ذاشتم تو 360 که در اثر یه سری اتفاقاتی که به منم مربوط نمیشد، 109 تا پستم و به عبارتی کل بلاگم ترکید و ریموو شد شاید به نظر مسخره و بی اهمیت بیاد ، ولی من انقدر تو شوک بودم که نمی تو نستم حتی گریه کنم و بغضم داشت خفه م می کرد تا اینکه بعد از چند دقیقه بالاخره اشکام رها شدن فکر می کردم که حاضرم هر کاری بکنم تا نوشته هام برگردن، یا اقلا یه کپی ازشون رو بهم بدن داشته باشم واسه خودم. حس عجیب شوک با من بود تا شب و دائم به این فکر می کردم که همه ی این اتفاق حکمتش چیزی فراتر از ظاهر ساده ش باید باشه، و کم کم اینو دریافتم تو یه لحظه چیزایی رو که خیلی دوسشون داری و اصا هم معادل مادی ندارن رو از دست بدی.
(و یک بار هم بعد از چند ساعت صرف وقت و زحمت و مرارت زیاد برای ترجمه ی شونصد صفحه مقاله سنگین علمی برای یه سایت، که چشام بعد از تایپش داشت از کاسه درمیومد،بدون سِیو کردن.......،ولی اونا رو دوست نداشتم با اینکه براشون زحمت کشیده بودم) و این مسئله ای بود که هیچوقت بهش فکر نکرده بودم یا به آینده موکول می کردم اتفاق عادی ای به نظر میاد نه؟ به هر حال احساس می کنم هنوز با 360 قهرم و دلم نمیاد اونتو چیزی بنویسم. مگر اینکه یه جوری از دلم در بیاره;)
همه ی اینا رو گفتم که بگم اولین لحظه ی سال 87 برا من با یه درس شروع شد و من این اتفاق رو به فال نیک می گیرم: سال نو فــــکر نو اتـفاقــات نو خـــاطـرات نو بـــلاگـــسـتان نو نـــــــــوروز مبارکــــــ
|
|
"دوباره "من
|
|
|
|
نه در خیال که رویاروی می بینم سالیانی بار آور را که آغاز خواهم کرد
خاطره ام که آبستن ِ عشقی سرشار است کیف ِ مادر شدن را در خمیازه های انتظاری طولانی مکرر می کند.
خانه ای آرام و اشتیاق پر صداقت ِ تو تا نخستین خواننده ی ِ هر سرود ِ تازه باشی چنان چون پدری که چشم به راه ِ میلاد ِ نخستین فرزند ِ خویش است؛
چرا که هر ترانه فرزندی ست که از نوازش ِ دست های گرم ِ تو نطفه بسته است...
میزی و چراغی کاغذ های سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده، و بوسه ئی صله ی هر سروده ی نو.
و تو ای جاذبه ی ِ لطیف عطش که دشت ِ خشک را دریا می کنی، حقیقتی فریبنده تر از دروغ، با زیبائی ات - باکره تر از فریب - که اندیشه ی مرا از تمامی ِ آفرینش ها بارور می کند!
در کنار ِ تو خود را من کودکانه در جامه ی ِ نو دوز ِ نوروزی ِ خویش می یابم در آن سالیان ِ گم ، که زشت اند چرا که خطوط اندام تو را به یاد ندارند!
خانه ای آرام و انتظار پر اشتیاق ِ تو تا نخستین خواننده ی هر سرود نو باشی.
خانه ئی که در آن سعادت پاداش اعتماد است و چشمه ها و نسیم در آن می رویند.
بامش بوسه و سایه است و پنجره اش به کوچه نمی گشاید و عینک ها و پستی ها را در آن راه نیست
بگذار از ما نشانه ی زندکی هم زباله ئی باد که به کوچه می افکنیم تا از گزند ِ اهرمنان کتاب خوار -که مادر بزگان ِ نرینه نمای خویش اند - امان ِ مان باد
تو را و مرا بی من و تو بن بست خلوتی بس!
که حکایت ِ من و آنان غم نامه ی ِ دردی مکرر است: که چون با خون ِ خویش پروردم ِ شان باری چه کنند گر از نوشیدن ِ خون ِ من ِ شان گزیر نیست؟
تو و اشتیاق پر صداقت تو من و خانه مان میزی و چراغی...
آری در مرگ آور ترین لحظه ی ِ انتظار زندگی را در رویاهای ِ خویش دنبال می گیرم.
در رویاها و در امیدهای ام!
|
|
سبز مث زندگی ، سفید مث عروس
|
|
|
|
همه چی خوب بود فقط... جای عروس مهتاب ، خالی
|
|
از عشق سخن بايد گفت؛ هميشه از عشق سخن بايد گفت
|
|
|
|
عشق در لحظه پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان.اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است.
عشق ، معيارها را در هم مي ريزد ؛ دوست داشتن برپايه ي معيارها بنا مي شود. عشق ، ناگهان نا خواسته شعله مي کشد ؛ دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سر چشمه مي گيرد. عشق ، قانون نمي شناسد ؛ دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين ِ عاطفي ست. عشق ، فوران مي کند _ چون آتشفشان، و شرّه مي کند _ چون رودخانه يي بر بستري با شيب نرم. عشق ، ويران کردن خويش است ؛ دوست داشتن ، ساختني عظيم.
عشق ، دق الباب نمي کند ؛ مؤدب نيست حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست ، حسابگر نيست ، سربه زير نيست ، مطيع نيست... عشق ، ديوار را باور نمي کند ، گرداب را باور نمي کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند ، مرگ را باور نمي کند... عشق ، در وهله ي پيدايي ، دوست داشتن را نفي مي کند ، ناديده مي گيرد ، پس مي زند ، له مي کند و مي گذرد.
دوست داشتن نيز ، ناگزير ، در امتداد زمان ، عشق را دود مي کند ، به آسمان مي فرستد ، و چون خاطره يي حرام ، فرشته ي نگهباني بر آن مي گمارد.
عشق سِحر است ؛ دوست داشتن باطل السحر. عشق و دوست داشتن ، از پي هم مي آيند ؛ اما هرگز در يک خانه منزل نمي کنند. عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن ، اصلاح . ميان عشق و دوست داشتن ، هيچ نقطه مشترکي نيست. از دوست داشتن به عشق مي توان رسيد ، و از عشق ، به دوست داشتن ؛ اما به هر حال ، اين حرکت ، از خود به خود نيست ؛ از نوعي به نوعي ست ، از خميره يي به خميره يي... و فاصله يي ست ابدي ميان عشق و دوست داشتن، که براي پيمودن اين فاصله ، يا بايد پريد، يا بايد فرو چکيد...
(آتش بدون دود، نادر ابراهيمي)
|
|
86.1.11 , دلم برای خودم تنگ شده
|
|
|
|
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهمانی گلهای باغ می آورد و گيسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپيدش را به آب می بخشيد
دلم برای کسی تنگ است که آن دو نرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترين ِشمال و در جنوب ترين ِجنوب در همه حال همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت که بود با من و پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نيست کسی... دگر کافی ست.
|
|
85/12/29،86/1/1
|
|
|
|
پروردگارا،سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هر چه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم و هر چه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم در جان من آزادگی در کارهایم یکرنگی در قلبم اطمینان در چشمم نور و در دینم روشن بینی قرار ده
با آرزوی داشتن بهاری زیبا و سالی سرشار از برکت
|
|
ششششش
|
|
|
|
خواب چون درفکند از پای ام
خسته می خوام از آغاز غروب
لیک آن هرزه علف ها که به دست
ریشه کن می کنم از مزرعه ، روز،
می کَنَم شان شب در خواب، هنوز...
|
|
اي همه ي اميدها
|
|
|
|
واي که بعضي وقتا چقدرررر دلم (نه از صميم قلب) مي خواد که خلاف اونچه را جع به بعضي چيزا فکر مي کنم بهم ثابت شه ، تا من ِ خسته دست از تلاش و اميد و انتظار بکشم. وگرنه ، 'چه' چيزي مي تونه منو در رسيدن به خواسته ي يگانه و سپیدم ، دمي به شک بيندازه؟ و اين ، 'چه' حس غريب و فريب کاري ِ که از درکش عاجزم؟
اي همه ي ِ اميدها مرا به برآوردن ِ اين بام نيروئي دهيد!
|
|